راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

برنامه ريزي براي جشن تولد 2 سالگي راميلا جونم

1390/11/29 10:34
نویسنده : مامان ساناز
3,088 بازدید
اشتراک گذاری

 

ziba

اين روزها خيلي دلم براي وبلاگ و دوستان گلمون تنگ ميشه خيلي خيلي دوست دارم بيامو از داستانها و ماجراهاي راميلا تعريف كنم و بنويسم ولي خيلي فرصت نميكنه، چون هم نزديك عيد شده و هم من خيلي كار دارم منظورم هم خونه تكوني شب عيد است و هم درس خوندن خودمو و اين وسط انتظارات ديگران براي غيبت هاي طولاني ما جهت سر زدن به آنها و هم جشن و مناسبتهايي كه فرصت نمي كنيم بريم خلاصه همه از دستمون شاكي هستند ما هم كه چه عرض كنم تنها كاري كه ميتونيم انجام بديم اينكه بگيم چشم ........

ziba

راميلاي قشنگم اين روزها حالش كمي بهتر شده آبريزش بينيش قطع شده ولي كمي همچنان خلط راه گلوشو ميگيره ولي با اين حال خيلي بهتر شده خدارو شكر، حالا كه داريم كم كم به تولد دو سالگيش هم نزديك ميشيم دارم تدارك تولدش رو ميبينم البته راستش رو بخواييد من از تقريباً دو سه ماه پيش تو فكر تولدش بودم ولي با اين حال حالا كه داريم نزديكش ميشيم دلم يه جورايي به تاپ تاپ افتاده كه يه تولد بياد ماندني باشه چون حالا ديگه خوب متوجه ميشه و كاملاً حرف ميزنه و دوست داره و خوشش مياد از اين نوع جشنها به خاطر اين من هم دوست دارم خيلي براش اين جشن تولدش خاطره انگيز بشه، براي همين دارم كم كم وسايل مورد نياز تولدش رو تهيه مي كنم روز پنجشنبه هم يه مقدار از وسايلي كه براش سفارش داده بودم به دستم رسيد از جمله پكيج تولد كه شامل ليوان و كارد و چنگال و بشقاب يك بار مصرف و بادبادك و يك مقدار وسايل مورد نياز ديگه ........ و بايد بقيه وسايل مورد نياز و كارت دعوت و ..... و از همه مهمتر مدل كيكش كه چي باشه رو بايد انتخاب كنم، راستي يادم رفت نمي دونم با اين گروني قيمت طلا واقعا چي براش بخرم خيلي دوست داشت يك تيكه طلا براش بخرم ولي بستگي به ( ماني $ ) داره هر چي فكر مي كنم اگه طلا نتونستم بخرم چي براش بخرم چيزي به مغزم خطور نمي كنه، دوستان گلم راهنماييم كنيد ؟؟؟؟

ziba

از ماجراهاي راميلا خانم مي تونم بگم كه با شيرين زبوني هايي كه انجام ميده و كارهاي بامزه اي كه مي كنه خانم خودش رو تو دل همه جا داده حتي سوپر ماركت سر كوچه مون، طوري كه آقاي ممبيني كه ( صاحب مغازه سوپر ماركت ) يه روز راميلا رو نبينه دلش حسابي تنگ ميشه و نگران، وقتي هم ميريم مغازه اش حسابي با راميلا بازي ميكنه و حرف مي زنه راميلا خانم هم طبق معمول حسابي با شيرين زبوني هاش سرگرمش ميكنه يعني روزي نيست كه ما تصميم بگيريم بريم سوپر ماركت كه بيشتر از 1 ساعت تو مغازه نياستيم، آخرش هم راميلا خانم وقتي ميخواد خداحافظي كنه بجايي كه بگه عمو باي باي ميگه جعفر باي باي آقاي ممبيني هم هيچي بهش نميگه بعد هم ميگه شاكريم اون هم بيهوش ميشه از خنده .

ziba

پسندها (1)

نظرات (5)

نگین مامان رادین
30 بهمن 90 0:27
از همین الان تولد گل دخملی مبارک ایشاالله 120 ساله بشه


مرسي گلم .
مامان پریسا
30 بهمن 90 10:29
خدا رو شکر که رامیلا جون بهتر شده. پیشا پیش تولد دخملی مبارک باشه. مامانی خیلی وقته نیومدی پیشمون هاااااااا


مرسي - حق با شماست .
مامان رهام
1 اسفند 90 11:23
سلام عزيزم اميدوارم همه چي اونطور كه دوست داري پيش بره موفق باشي


مرسي گلم لطف داريد انشاءا... .
مامان یسنا
1 اسفند 90 14:22
سلام جلو جلو تولدت مبارک عزیز دلممم!!!
درکت میکنم که خیلی کار داره تولد کوچولوها حتما از کسی کمک بگیر که خیلی خسته نشی


مرسي لطف داريد واقعاً خسته كننده است و چون من هم خيلي حساس هستم دوست دارم همه چي اون جوري باشه كه دوست دارم .
مامان مهراد
2 اسفند 90 10:19
پیشاپیش تولدتو تبریک میگم عسلی خاله خوشگل خانوم


مرسي گلم.